حسن مرسلوند

497

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي )

هركه تولّاى تو در سينه داشت * با دل پاك و نظر پاك ، به مادح تو ، باك ندارد ز جرم * بندهء مداح تو ، بىباك ، به من به توام عاشق دلباخته * والهء آنم كه تو را ساخته اى على عالى عالىنژاد * اى ولى والى والانهاد شير ز پستان سعادت خورد * هركه به مهر تو ، ز مادر بزاد هركه تو بستى به رخش باب فيض * باب شقاوت به رخش ، حق گشاد شد ز صفا حامل وحى ازل * روح امين را چو شدى اوستاد چون تو ندارد به جمال و جلال * از پس احمد ، خرد پير ، ياد روز ازل ، بر همهء ممكنات * جود تو ، سرمايهء ايجاد ، داد از كرم حضرت تو ، آخشيج * نار شد و آب شد و خاك و باد مهرهء مهر ، از دهن نار صبح * بر لگن چرخ ، به امرت فتاد من به توام عاشق دلباخته * والهء آنم كه تو را ساخته فردى و جاه تو بود منتخب * از همه افراد به حسن حسب بر فلك و ملك فخامت تويى * ماه عجم ، شاهسوار عرب فاش شد از پردهء غيب الغيوب * جلوهء ربانى و رخسار ربّ از عدم ، آفاق نديدى وجود * گر كه وجود تو نبودى سبب بنده‌يى و كار خدايى كنى * اى عجب از كار تو ، ثمّ العجب گر نرسد نفخهء فيضت به باغ * كى گل خوشبوى دمد از حطب پرتو رخسارهء روز سپيد * فاش زامر تو ، شد از تيره‌شب پيشرو اهل ولايت تويى * در طرق عشق ، وجب در وجب من به توام عاشق دلباخته * والهء آنم كه تو را ساخته داور كل ، از پس داور تويى * دادرس و شافع محشر تويى بر همهء خلق ، بلافاصله * وارث محراب پيمبر تويى شرع نبى را ، ز سر راى و هوش * صاحب سجاده و منبر تويى آل عبا را ، ز شرف دوده‌يى * اهل ولا را ، سر و سرور تويى دختر شاهنشه لولاك را * همدم و همخوابه و همسر تويى